|
| ||
|
>>> ادامه مطلب <<<
گفت : به چشم............
اما حالا دارم گریه می کنم ولی آسمون نمی باره تو هم اون دور
ایستادی و بهم می خندی

>>> ادامه مطلب <<<
سالهاي بسيار دور پادشاهي زندگي ميكرد كه وزيري داشت. وزير همواره ميگفت: هر اتفاقي كه رخ ميدهد به صلاح ماست.
روزي پادشاه براي پوست كندن ميوه كارد تيزي طلب كرد اما در حين بريدن ميوه انگشتش را بريد،وزير كه در آنجا بود گفت: نگران نباشيد تمام چيزهايي كه رخ ميدهد در جهت خير و صلاح شماست !
پادشاه از اين سخن وزير برآشفت و از رفتار او در برابر اين اتفاق آزرده خاطر شد و دستور زنداني كردن وزير را داد...
چند روز بعد پادشاه با ملازمانش براي شكار به نزديكي جنگلي رفتند. پادشاه در حالي كه مشغول اسب سواري بود راه را گم كرد و وارد جنگل انبوهي شد و از ملازمان خود دور افتاد،در حالي كه پادشاه به دنبال راه بازگشت بود به محل سكونت قبيلهاي رسيدكه مردم آن در حال تدارك مراسم قرباني براي خدايانشان بودند،
زماني كه مردم پادشاه خوش سيما را ديدند خوشحال شدند زيرا تصور كردند وي بهترين قرباني براي تقديم به خداي آنهاست!!!
آنها پادشاه را در برابر تنديس الهه خود بستند تا وي را بكشند،
اما ناگهان يكي از مردان قبيله فرياد كشيد : چگونه ميتوانيد اين مرد را براي قرباني كردن انتخاب كنيد در حالي كه وي بدني ناقص دارد، به انگشت او نگاه كنيد !!!
به همين دليل وي را قرباني نكردند و آزاد شد.
پادشاه كه به قصر رسيد وزير را فراخواند و گفت:اكنون فهميدم منظور تو از اينكه ميگفتي هر چه رخ ميدهد به صلاح شماست چه بوده زيرا بريده شدن انگشتم موجب شد زندگي ام نجات يابد اما در مورد تو چي؟ تو به زندان افتادي اين امر چه خير و صلاحي براي تو داشت؟!!
وزير پاسخ داد: پادشاه عزيز مگر نميبينيد،اگر من به زندان نمي افتادم مانند هميشه در جنگل به همراه شما بودم در آنجا زماني كه شما را قرباني نكردند مردم قبيله مرا براي قرباني كردن انتخاب ميكردند،
بنابراين ميبينيد كه حبس شدن نيز براي من مفيد بود!!!
ايمان قوي داشته باشيد و بدانيد هر چه رخ ميدهد خواست خداوند است
تصمیمات خداوند از قدرت درک ما خارج است اما همیشه به سود ما می باشد .(( پائولوکوئیلو ))
آرامش
پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به بهترين شکل , آرامش را تصوير کند .
نقاشان بسياري آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهاي آرام و کودکاني که در خاک مي دويدند , رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .
پادشاه تمام تابلوها را بررسي کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد . اولي , تصوير درياچه آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس کرده بود . در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد , و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه چپ درياچه ، خانه کوچکي قرار داشت , پنجره اش باز بود ، دود از دودکش آن برمي خواست , که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده است .
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود . قله ها تيز و دندانه اي بود . آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي تاريک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سيل آسا بود .
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگر ي که براي مسابقه فرستاده بودند , هماهنگي نداشت . اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد ، در بريدگي صخره اي شوم جوجه پرنده اي را مي ديد . آنجا , در ميان غرش وحشيانه طوفان گنجشکي ، آرام نشسته بود .
پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جايزه بهترين تصوير آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضيح داد :
آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سرو صدا , بي مشکل ، بي کار سخت يافت مي شود , چيزي است که مي گذارد در ميان شرايط سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . اين تنها معناي حقيقي آرامش است .
|
|
|
سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی آره بازم منم همون دیوونه ی همیشگی فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت؟ دلم برات تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری تو صحن چشمام خالیه ابرا همه پیش منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هر چی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار آسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون فدای تو ! نمی دونی بی تو چه دردی کشیدم حقیقت رو واست بگم ، به آخر خط رسیدم رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من آوارگی نمی دونی چقدر دلم تنگه برای دیدنت برای مهربونیات ، نوازشات ، بوسیدنت بخاطرت مونده یکی ، همیشه چشم براهته یه قلب تنها و کبود هلاکه یه نگاهته من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر میدن بیا که دوستت داره میمیره روزات بلنده یا کوتاه ؟ دوست شدی اونجا با کسی ؟ بیشتر از این منو نزار تو غصه و دلواپسی یه وقت منو گم نکنی تو دود اون شهر غریب یه سرزمین غربته با صد نیرنگ و فریب فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه غم غریبی عزیزم زرد و شکستت نکنه چادر شب لطیفتو از رو شبا پس نزنی تنگ بلور آبتو یه وقت نا غافل نشکنی اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون منم تو رو سپردم دست خدای مهربون راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب آسمون با ابرا همسفر شدیم از وقتی رفتی آسمون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره
غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه سرفه های مکررم مال هوای دوریه گلدون شمعدونی مونم عجیب واست دلواپسه مثه یه بچه که بار اول میره مدرسه تو از خودت برام بگو بدون من خوش میگذره ؟ دلت می خواست میومدم یا تنها رفتی بهتره ؟ از وقتی رفتی تو چشام فقط شده کاسه خون همش یه چشمم به دره چشم دیگم به آسمون یادت میاد گریه هامو ریختم کنار پنجره ؟ داد کشیدم تو رو خدا نامه بده یادت نره یادت میاد خندیدی و گفتی حالا بزار برم تو رفتی و من تا حالا کنار در منتظرم امروز دیدم دیگه داری منو فراموش می کنی فانوس آرزو هامونو داری خاموش می کنی گفتم واست نامه بدم نگی عجب ، چه بی وفاست با این که من خوب میدونم جواب نامه ام با خداست عکسای نازنین تو با چند تا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دلیل زندگی با یه غمی دوست دارم داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر ؟ مگه نگفتم چشماتو از چشم من هیچ وقت نگیر ؟ حرف منو به دل نگیر همه اش مال غریبیه تو رفتی و غریب شدم ، چه دنیای عجیبیه زودتر بیا بدون تو اینجا واسم جهنمه دیوار خونمون پر از سایه غصه و غمه تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه ؟ دلم واست شور میزنه این دلو بی خبر نزار تو رو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نزار فکر نکنی از راه دور دارم سفارش می کنم به جون تو فقط دارم یه قدری خواهش می کنم اگه بخوام برات بگم شاید بشه صد تا کتاب که هر صفحه اش قصه چند تا درد و چند تا عذاب میگم شبا ستاره ها تا می تونن دعات کنن نور شونو بدرقه یکی خنده هات کنن |
عقل و دل عقل می گوید: خواستن باید در حریم حیا باشد. دل می گوید :عشق را با حیا ارتباطی نیست. عقل می گوید:باید قبل از ورود به دریای عشق از آرامش آن اطمینان یافت. دل می گوید: لذت دریا به طوفان و کشتی شکستگی است. عقل می گوید:رعایت سنت و احترام و عرف زیباتر از عشق است. دل می گوید: عشق زیباتر از زیبائی است. با خود گفتم هرچه عقل گوید آن کنم :ناگهان صدائی شنیدم صدای عقل بود. گفت:پیروی از من شرطش شکستن دل است. چون شکستن دل گوچ من از سرزمین من است. تا شقايق هست , زندگی بايد کرد . . . . . وقتي شقايق مرد ، گلهاي باغ همه ماتم گرفتند و از جويبار خواستند براي گريستن ، به آنها چند قطره آب قرض دهد . جويبار آهي كشيد و گفت : آن قدر شقايق را دوست داشتم كه اگر تمام آبهاي من به اشك تبديل شود و آنها را براي مرگ شقايق بريزم ، باز هم كم است . گلها گفتند : راست مي گويي ، چگونه ممكن بود با آن همه زيبايي ، شقايق را دوست نداشت ؟ جويبار پرسيد : مگر شقايق زيبا بود؟ گلها گفتند : شقايق غالباً خم مي شد و صورت زيباي خود را در آب شفاف تو مي ديد ، پس تو بايد بهتر از هر كس بداني كه شقايق چقدر زيبا بود . جويبار گفت : من شقايق را براي اين دوست مي داشتم چون وقتي خم مي شد و به من نگاه مي كرد ، من ميتوانستم زيبايي خود را در چشمان او تماشا كنم 





غربت من هر چي که هست از با تو بودن بهتره
آخر خط زندگي اين نفساي آخره
وقتي دارم با هر نفس از اين زمونه سير مي شم
وقتي با يه زخم زبون از اين و اون دلگير ميشم
اين آخر راهه ديگه بايد که تنها بميرم
تنها تو اوج بي کسي تو غربت آروم بگيرم
بايد برم بايد برم بايد که بي تو بپرم
آخ که چه سنگين مي زنه اين نفساي آخرم
سکوت من نشونه ي رضايتم نيست ميدوني
گلايه هامو ميتوني از توي چشمام بخوني
بگو آخه جرمم چيه که بايد اينجور بسوزم
هيچي نگم داد نزنم لبامو روهم بدوزم
در به در غزل فروش منم که گيتار ميزنم
با هرنگاه به عکست انگار من خودمو دار مي زنم
نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سياه تو
نفرين به عشق به عاشقي نفرين به بخت و سر نوشت
به اون نگاه که عشقتو تو سرنوشت من نوشت
نفرين به من نفرين به تو نفرين به عشق من و تو
به ساده بودن من و به اون دل سياه تو

من با خدا غذا خوردم!
پسرکی بود که می خواست خدا را املاقات کند ٬ او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور و درازی را بپیماید . به همین دلیل چمدانی برداشت و درون ان را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید ٬ سفر را شروع کرد . چند کوچه آن طرف تر به یک پارک رسید ٬ پیر مردی را دید که در حال دانه دادن به پرندگان بود . پیش او رفت و روی نیمکت نشست . پیر مرد گرسنه به نظر می رسید ٬ پسرک هک احساس گرسنگی می کرد . پس چمدان را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیر مرد تعارف کرد . پیر مرد غذا را گرفت و یک لبخندی به کودک زد . پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن کردند . آن ها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند ٬ بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند وقتی هوا تاریک شد پسرک فهمید که باید به خانه برگردد ٬ چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیر مرد انداخت ٬ پیر مرد با محبت او را بوسید و لبخندی به او هدیه داد .
وقتی پسرک به خانه برگشت ٬ مادرش با نگرانی از او پرسید : تا این وقت شب کجا بودی ؟
پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید ٬ جواب داد : پیش خدا !
پیر مرد هم به خانه اش رفت همسر پیرش با تعجب از او پرسید : چرا انقدر خوشحالی ؟
پیر مرد جواب داد : امروز بهترین روز عمرم بود ٬ من امروز در پارک با خدا غذا خوردم!


طعنه بر خاريي من اي گل بي خار مزن
من به پاي تو نشستم كه چنين خار شدم...
------------------------
آدما از جنس برگند . گاهي سبزند ، گاهي پائيزن و زردند . زمستون ديده نميشن . تابستون سايبون سبزند. آدما خيلي قشنگن .. حيف كه هر لحظه يه رنگند ...
------------------------------
شعله ي عشقي كه توي دلم بود رو هيچكس نتونست خاموش كنه
اما تو . . .توي جشن تولد هوس هاي رنگارنگت با يه فوت ، سرد و بي نورم كردي. . .
----------------------------
چترم باز باشه يا بسته فرقی نميکنه، بی تو آسمون دلم هميشه ابريه...
------------------------------------------
تا حالا فکر کردی آرامش يعنی چی؟ يعنی اينکه هميشه ته دلت مطمئن باشی که توي سينه کسی که دوستش داری يه جای گرم داری حتي اگه اصلاً مال تو نشه...
----------------------------------------
دوستان عاشق شدن کار دل است / دل چو دادی ، پس گرفتن مشکل است
-------------------------------------
تا توانی با رفیقان همرنگ باش / یا مزن لاف رفیقی یا حقیقت مرد باش . .
----------------------------
امواج زندگی حتی اگه تو را به ته دریا میبرد با آغوش باز پذیرا باش
----------------------------
آن ماهی که همیشه بر سطح آب میبینی " مرده " است . . .
-------------------------------
يه شب قرار گذاشتيم كه اگه ستاره هاي آسمون فرد شد من تورو ببوسمت. اگه زوج شد تو منو ببوسي ، ولي تو خوابت برد تا صبح من بوسيدمت

امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من حرف بزنی، حتی
برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز در زندگی ات افتاد،از من تشکر
کنی، اما متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی،
وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم چند دقیقه ای
وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول بودی، یک بار مجبور
شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع کاری نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد
دیدمت که از جا پریدی، خیال کردم می خواهی چیزی را به من بگویی، اما تو به طرف تلفن
دویدی و در عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.
تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که اصلاً وقت
نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت را نگاه می کنی، شاید چون
خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی.
تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری، بعد از انجام
دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را دوست داری یا نه؟ در آن
چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که
درباره هیچ چیز فکر نمی کنی و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت
را کشیدم و تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من صحبتی
نکردی.
موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای خوانواده ات شب به
خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی، نمی دانم که چرا به من شب به خیر
نگفتی، اما اشکالی ندارد، آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!
احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام، من صبورم، بیش
از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو یاد دهم که چطور با دیگران صبور
باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا،
یک فکر یا گوشه ای از قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه
داشته باشی، خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید
فردا کمی هم به من وقت بدهی.
آیا وقت داری که این نامه را برای دیگر عزیزانم بفرستی؟ اگر نه، عیبی ندارد، من می فهمم و
سعی می کنم راه دیگری بیابم، من هرگز دست نخواهم کشید.
دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی...
دوست و دوستدارت: خدا

فکر می کردیم عاشقی هم بچگیست... اما حیف این تازه اول یک زندگیست... زندگی چیزیست شبیه یک حباب.. عشق آبادیه زیبایی در سراب... فاصله با آرزو های ما چه کرد.... کاش می شد در عاشقی هم توبه کرد
-------------
اگر به کسی همه عشق ات را تقدیم کردی تضمینی نیست که او هم در آینده چنین کند. انتظار بازگشت عشق را نداشته باش. فقط منتظر بمان تا عشقی که تقدیم کردی در قلب او رشد کند و بزرگ شود. اما اگر چنین نشد تو به عشق درون قلب خودت برس و آن را بزرگ و متعالی کن.
-----------------
اینکه انسان وقتی چیزی را از دست بدهد قدرش را می داند درست است! اما این هم درست است که انسان زمانی که چیزباارزشی را بدست می آورد تازه می فهمد که تمام عمر چه چیزی را از دست داده بوده است
-----------
وقت خودت را با صحبت کردن در مورد آدم های موفق با روح های بزرگ و اینکه چگونه می توان مثل آنها بود تلف نکن. به جای آن خودت به یک انسان موفق با روحی بزرگ تبدیل شو
---------------
خواستنی بودن رازی ندارد. بدون اینکه در مورد دیگران قضاوت کنی به آنها نگاه کن.دنیا را همانگونه که هست ببین
--------------
اگر امید نداشته باشی نمی توانی آنچه را که ورای امید است را ببینی.
-----------------------
اتل متل ستاره گلم دوسم نداره.... نه اس ام اس نه یک زنگ دلم شده تنگ تنگ... اتل متل آسمون من بد و تو مهربون... تو مثل گل من از گل من زشت زشت تو خوشگل.. اتل متل یه خورشید کی از دلت منو چید؟!!! این همه دوری از من کی این روزا رو میدید؟!!! اتل متل خدافظ خوندم تو فال حافظ... نگات شده سرد سرد جدایی پرپرم کرد...
-----------------------
خداوندا به من زیستنی عطا کن تا در لحظه مرگ بر بیهودگی لحظه ای که گذشت سوگوار نباشم . . .
---------------------------------
عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است / ور به سختی گذرد ثانیه هم بسیار است . . .
--------------------------------------


>>> ادامه مطلب <<<
شبي به چشم خدايم نگاه مي کردم
و با کمال وقاحت گناه مي کردم
براي اينکه تو راحت گناه رقصاني
تمام پنجره ها را سياه مي کردم
به لحظه اي هوس و ذره اي نگاه حرام
سکوت مطلق شب را تباه مي کردم
بهشت ـ آدم و حوا ـ درخت سيب و گناه
خداي من! همه جا اشتباه مي کردم
به نام سيب وليکن به کام حوا بود
اگر بساط دلي رو به راه مي کردم
هنوز در پي آن سيب سرخ مي گردم
بهانه اي که به اسمش گناه مي کردم
..................................................................................................


مناظره سيمين بهبهاني و ابراهيم صهبا
شعر « آزار » اثر سیمین بهبهانی:
یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی :
یارت شوم ، یارت شوم ، هر چند آزارم کنی
نازت کشم ، نازت کشم ، گر در جهان خوارم کنی
بر من پسندی گر منم ، دل را نسازم غرق غم
باشد شفا بخش دلم ، کز عشق بیمارم کنی
گر رانیم از کوی خود ، ور باز خوانی سوی خود
با قهر و مهرت خوشدلم کز عشق بیمارم کنی
من طایر پر بسته ام ، در کنج غم بنشسته ام
من گر قفس بشکسته ام ، تا خود گرفتارم کنی
من عاشق دلداده ام ، بهر بلا آماده ام
یار من دلداده شو ، تا با بلا یارم کنی
ما را چو کردی امتحان ، ناچار گردی مهربان
رحم آخر ای آرام جان ، بر این دل زارم کنی
گر حال دشنامم دهی ، روز دگر جانم دهی
کامم دهی ، کامم دهی ، الطاف بسیارم کنی
جواب سیمین بهبهانی به ابراهیم صهبا :
گفتی شفا بخشم تو را ، وز عشق بیمارت کنم
یعنی به خود دشمن شوم ، با خویشتن یارت کنم؟
گفتی که دلدارت شوم ، شمع شب تارت شوم
خوابی مبارک دیده ای ، ترسم که بیدارت کنم
جواب ابراهیم صهبا به سیمین بهبهانی:
دیگر اگر عریان شوی ، چون شاخه ای لرزان شوی
در اشکها غلتان شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز هم یارم شوی ، شمع شب تارم شوی
شادان ز دیدارم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر محرم رازم شوی ، بشکسته چون سازم شوی
تنها گل نازم شوی ، دیگر نمی خواهم تو را
گر باز گردی از خطا ، دنبالم آیی هر کجا
ای سنگدل ، ای بی وفا ، دیگر نمی خواهم تو را
جواب رند تبریزی به سیمین بهبهانی و ابراهیم صهبا
:صهبای من زیبای من ، سیمین تو را دلدار نیست
وز شعر او غمگین مشو ، کو در جهان بیدار نیست
گر عاشق و دلداده ای ، فارغ شو از عشقی چنین
کان یار شهر آشوب تو ، در عالم هشیار نیست
صهبای من غمگین مشو ، عشق از سر خود وارهان
کاندر سرای بی کسان ، سیمین تو را غمخوار نیست
سیمین تو را گویم سخن ، کاتش به دلها می زنی
دل را شکستن راحت و زیبنده ی اشعار نیست
با عشوه گردانی سخن ، هم فتنه در عالم کنی
بی پرده می گویم تو را ، این خود مگر آزار نیست؟
دشمن به جان خود شدی ، کز عشق او لرزان شدی
زیرا که عشقی اینچنین ، سودای هر بازار نیست
صهبا بیا میخانه ام ، گر راند از کوی وصال
چون رند تبریزی دلش ، بیگانه ی خمار نیست

تو معنای زیبای عشق بودی و من عاشقی به تمام معنا 




